چنان رفته‌ای که مرگ هم از تو بی‌خبر است!   

 1

نگاهَ‌ت

بی‌شباهت نیست به نسیم

به صنوبرها که می‌وزد

می‌لرزد دلَ‌م

2

پدر

خوابیده در بسترِ درد

به فرشته‌ی مرگ فکر می‌کند

و من

به تو

که دست‌هایت شفا بود

3

تمام شب، ستاره چیده بود مرد

گردن‌آویزت کند صبح.

صبح که بیدار شدی،

از شرم به خاک ریخته بودند همه.

آه که چه تلاشِ بیهوده‌ای‌ست ستاره چیدن

برای خورشیدی که تویی!

4

تلاشِ بی‌هوده نکن!

چنان مُرده‌ای در من

که مسیح هم اگر عبور کند از تو

بیدار نخواهی شد

 .......................................................................

"رسمِ خیال" ؛ نمایشگاه و فروشگاه آثار هنری رضا کاظمی... 

لينک