ذوب شده‌ای در من؛ به‌کجا می‌گریزی؟!   

من درد تو را ز دست آسان ندهم... رضا کاظمی

 1

شلاق زدن ندارد

اسبی که در راه مانده.

یا ماشه را در دهان‌َش بِچِکان

یا کنارش بمان - بمیر!

2

بی‌تو هم می‌شود زنده‌گی کرد

قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ ...

فقط

بی‌تو نمی‌شود به‌خواب رفت!

3

تو مُرده‌ای وُ من

نفس می‌کشم هنوز

و این تناقضِ بزرگ

- مرگ که جای خود -

خدا را هم گیج کرده است!

4

همیشه در ذهنِ پدر

زنی زیبا قدم می‌زد 

و در خیال مادر، مردی جوان.

این‌گونه بود که همه‌ی‌مان

حرام‌زاده شدیم!

........................................................................................

وب سایت "رسم خیال"، نمایشگاه و فروشگاه اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک