گاهی از دلَ‌ت، به چشم‌هاتْ نقبی بزن!   

  1

همه می‌گویند: چه مهربان است این مَرد!

و کسی نمی‌داند

لب‌‌خند تو است رووی لب‌هام

وقتی آن‌سووی دریاها

یادم می‌کنی

 

 2

پدر بزرگ ‌می‌گفت: "تصدق‌ت، زنده‌گی همین است دیگر: خیابانی را تا انتهاش بروی، و آخرش تابلوی خوشگلی روبه‌رویت دربیاید که شمایلِ خوشگل‌تری رووش باشد شبیه « بیلاخ! » و زیرش نوشته باشد: راه را اشتباه آمده‌ای، برگرد! و تو دور بزنی برگردی، که باز روبه‌رویت همان تابلوی خوشگل باشد با همان شمایلِ خوشگل‌تر! که زیرش نوشته: جاده یک‌طرفه بوده است! زنده‌گی همین است دیگر، تصدق‌ِ جوانی‌ت!...

3

 آدم این عکس را که می‌بیند اول دلَ‌ش براش می‌رود، بعد هم دلَ‌ش می‌خواهد برا عکس این جغله این‌طور بنویسد:

 پول داده بودم بِش، برود چندتایی نان بگیرد بیاورد. رفته بود، بِش نداده - گفته بودند جغله است، زورش نمی‌رسد نان‌ها را بغل بگیرد بیاورد، برود بزرگ‌ترش را بفرستد بَرا نان. جغله‌ی‌مان هم ناراحت شده، آمده بود خانه، هیبتَ‌ش را عوض کرده - بزرگ شده بود مثلن، و رفته نان‌ها را گرفته بود، یک نگاهی هم این‌طوری ( مثل عکس پایین ) به یاروو - آقای شاطر کرده بود! باور بفرمایید از این جغله‌ی ما خیلی کارها برمی‌آید. پس این‌طور نِگاش نکنید!
لينک