آه ، دُن‌کیشوتِ بی‌نوا ؛ تو چه‌قدر حقیقت بودی!   

 

تو/ لعنت خدا به من بودی// کاش دوباره لعنتم کند خدا !... رضا کاظمی... خوشنویسی: استاد احد پناهی

 

‌قصه نمی‌گفت مادر بزرگ،

تو را می‌گفت، که روزی از دورها می‌آیی.

مُرد. پیر شدم. نیامدی

 

کاش قصه می‌گفت مادر بزرگ!

2

درِ خانه‌اَت به دریا باز می‌شد

و دریا

خانه‌ی من بود.

یک‌بار به آب زدی وُ

عمری‌ست پیِ تو می‌گردم.

3

گفتند به دریا زده وُ

باز نگشته‌ای؛

و کسی نگفت دریا

دلِ من بود

4

برای یافتن‌َت

تشنه به بی‌راهه‌ها زدیم،

غافل از آن‌که

تو در همه‌ی راه‌ها می‌آمدی.

 

ما خودمان، خودمان را منقرض کردیم!

...............................................................................................................

وب‌سایت "رسمِ خیال"، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازیِ آثار هنریِ رضا کاظمی...

لينک