بی‌چاره عشق! که وقتی جای دل، به هزارتویِ ذهنْ هدایت‌اَش کنی...   

1

درها، رازِ کلیدها را می‌دانند‌

زن‌ها، رازِ عشق را.

هیچ کلیدی

دری را به "رفتن" باز نمی‌کند

که پشتِ آن، زنی‌ هنوز عاشق است!

2

پلّه نیستم از من بالا بروی

پلّه نیستی از تو پایین بیایم

ما

دو تکّه از سنگ‌فرش خیابانی هستیم

که چِفتِ هم تا انتها قدم می‌زنیم.

3

دری که روو به "آمدن" باز می‌شود

پشت به "رفتن" بسته خواهد شد،

تو می‌آیی

تنهایی می‌رود.

4

می‌گریزی از من

درستْ مثلِ اسبی وحشی

رَمَنده از هر جنبشی در علف‌زار.

بمان!

قول می‌دهمْ نفس‌درسینه‌حبسْ

فقط نگاه‌اَت کنم

..........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

لينک