براي ابراهيم تنهايي ودته گلي كه به آب داد!

آقاماوبلاگ نويس نبوديم!پدربزرگ مان هم نبود!نشسته بوديم داشتيم زندگي مان رامي كرديم.قلمي بود ورنگي وشعري وسيگاري كه هي دست ولب مان راهم مي سوزانديم.بااين هاوتنهايي مان خوش بوديم ونوشته هاوشعرهامان هم كه كتاب مي شدمي آمدبيرون.ديگرچه مي خواستيم كه "دوستي"بيايد ازنهايت محبتش مارابيندازد توي ورطه يا هچل وبلاگ نويسي؟يكي هم درنيايد بگويد:مردحسابي!نانت نبود آبت نبود شعروكتابت نبود وبلاگ نويسي ات ديگرچه بود؟خلاصه دت دوست مان دردنكند!باري.حالاآمده ايم.سعي مي كنيم جاي كسي راهم تنگ نكنيم وحرف هايي راهم كه مي نويسيم تكرارمكررات نباشند.البته مانيزازتنهايي خواهيم گفت وازانتظاروازعشق وازفراق واز...وگاهي نيزدركلام مان ازطنزاستفاده خواهيم كرد.ولي قول مي دهيم از ذهن وزبان وقلم خودمان كمك بگيريم وازنگاه خودمان بنويسيم تادوستان مان دچارتكرار خواني ودل زدگي وواپس زدگي نشوند!

باشعري براي ابراهيم عزيز(تاازمادلگيرنشود):

توفراموش نمي شوي

به خاطرآفتاب كه ازذهن زمين نمي رود

به خاطرماه كه ازذهن آسمان

به خاطربهاركه ازذهن درخت

وبه خاطرنامت

كه ازذهن تاريخ نمي رود.

 

توفراموش نمي شوي

توفراموش نمي شوي

توفراموش نمي شوي

توفراموش نمي شوي

توفراموش نمي شوي...

حتااگرحوصله ي تاريخ راسرببري

فراموش نمي شوي!

لينک