پروانه ای دراتاق گاز

                                                                                                               

                                                                                             برای دکترفاروق صفی زاده

 

     ازمسجددانشگاه درآمدیم،آمدیم بیرون راه افتادیم برویم سمت بوفه،چایی شیرداغی چیزی سفارش بدهیم بگیریم بیاوریم باخودمان سرکلاسی که خالی بودوسوت وکور،ودورهم بنشینیم بخوریم وباغم واندوه همدیگررازیرچشمی بپاییم وحرفی نزنیم.امانتوانستیم بنشینیم چیزی نگوییم حرفی نزنیم وبرای هم تسلانباشیم خاطره تعریف نکنیم وگاهی پنهان ازنگاه هم،اشکی راکه داشت ازگوشه ی چشم مان می سریدبیایدپایین کج کندبرودازنوک دماغ مان آویزان شودبچکد،باآستین یاتیغه ی دست مان خشک نکنیم نگیریم.نشستیم. صندلی هامان راگردکردیم نشستیم.چای هامان یخ کردازدهان افتادویادمان رفت لااقل توآن هوای سردبگیریم میان دست هامان یابچسبانیم به گونه های سرخ شده ازسرمامان.دورهم نشستیم وگفتیم:خدابیامرزدش.گفتیم:چه استادنازنینی بود.گفتیم:جایش همیشه سبزمی ماند.گفتیم:تاباشیم روی میزش هرروزشاخه ای گل سرخ می گذاریم.به همدیگرنگاه کردیم.توی نگاه مان علامت سوال بود، که توجه نکردیم سرمان راانداختیم پایین زل زدیم به کفش هامان.سکوت شد.یکی مان درآمدیکهوسکوت راشکست وگفت:ببینی حالا"بیان"کجا،کدام گوری است؟دیگری مان گفت:مگر"گلاله"نگفت توی کلانتری،بازداشت بی ملاقات؟یکی دیگرگفت:نه،حالاحتما حکمش رازده اندبریده اندانداخته اندش توی بند،توی بنداست حتما، منتظرچوبه ی دار.چهارمی مان که خواست عقب نماند،هم پاشود  گفت:نه،به این زودی،سرعت که حکم نمی برندببرندپای چوب.کمی چانه اش راخاراندوادامه داد:حالانکندبرود وکیل کلفت بگیردپول بدهدبسلفدبزندبیرون خودش راگوروگم کند.همه باهم صدامان راانداختیم سرمان گفتیم:نه،نمی تواند،مگرمی شود،اصلا گه خورده، مگرشوخی است این طوربه همین راحتی شانه خالی کندازحکمش بزندبه چاک،انگارهم نه انگار؟بعدخیال مان راحت شدوبه خودمان اجازه دادیم جریان خون مان راآرام کنیم وبغض مان راکند،وروی صندلی های مان قراربگیریم،که انگارتوی ماهیتابه بودیم جلزو ولزمی کردیم.قرارکه گرفتیم یکی مان رفت ازبوفه ی جنگل چهارتاچای داغ گرفت آوردوتاسردنشده ازدهان نیفتاده هورت کشیدیم خوردیم.

     گفتیم:چرااستادراه که می رودمی شلد؟گفتیم:شایدیک پایش کوتاه ترازآن یکی ش است که این طورلنگ می زندمی رود.گفتیم:نه، درکودکی اش یک مریضی یی چیزی گرفته که پایش کج شده مانده جوش خورده وبایدبرودعمل کند،که اگربکندحتماخوب می شودمثل آدمیزادراه می رود.چپ نگاهش کردیم.سرش راانداخت پایین سکوت مرگ گرفت.دیگری مان گفت:نخیر،این طورهاهم نیست.می گویندیک وقتی تصادف کرده،پایش خردوله شده،که می خواسته اندببرندبیندازنددور،اجازه نداده،شورکرده اند،دکتراز خارج آورده اند دیده گفته می شودیک بندانگشت کوتاهش کردتاترمیم بشودسرجایش بماند.گفتیم:این که همان حرف ماشد.بعدزدیم به خنده وگفتیم:بی خیال،ولش،گیرنده،ورفتیم پیش که داشت می آمدوباش دست دادیم خوش وبش کردیم همراهش رفتیم کلاس.

     ازدردانشگاه که تومی آمدباآن کیف دوشی سنگین ولنگی که می زدوحواسی که باخودش بودونبود،نگاه همه دانشجوهاوکارمندها بااحترام خیره اش می شدوماحظ می بردیم،کیف می کردیم که شاگردهاش بودیم ومی توانستیم برویم پیش،دورش حلقه بزنیم باش حال واحوال وبگوبخندکنیم وتاکلاس برسانیمش.دکتر،ریاضی درس می دادولی کلاسش به همه درس هاشباهت،شبیه بودالاریاضی، وخودش باآن سرولباس وتیپ غیررسمی اش به استادریاضی که نمی ماندهیچ،به هیچ استاددیگری هم شبیه نبود،مگراستاددانشکده ی هنر.

     ازدرکلاس که توآمدگفتیم:این دیگرکیست؟گفتیم:اشتباهی آمده،می خواسته برودکلاس نقاشی سرازکلاس مادرآورده.گفتیم:استادنیست شاعراست دعوت شده بیایددانشگاه شعربخواند،توراهروهاگیج خورده راه گم کرده سرازکلاس ریاضی درآورده.گفتیم باهم:آقااین جاکلاس ریاضی است.بالبخندسری تکان دادوگفت می داندولنگ زدتاپشت میزاستادونشست وکیف دوشی اش راگذاشت روش ونگاهی به کلاس کرد،وبعددست انداخت عینکش رابرداشت،هاکردوشیشه های گردش رامالیدبه پیراهنش و گرفت بالاتوی نورنگاهش کردودوباره زدبه چشم هاش.دستی هم به سروریش پرپری اش کشید.مابادهان بازنگاهش می کردیم وتوی دل مان می گفتیم:این دیگرکیست بااین هیبت مسخره؟ درس اش راشروع کرد،شروع کردبه درس دادن.دیدیم داردریاضی درس می دهد.دیدیم چه قدرخوب،چه قدرروان،چه قدرمسلط درس می دهد.تابیاییم دست مان بیایدچی گفته بنویسیم چی شنیده ایم حفظ کنیم، ریاضی راول دادبرای خودش برودگوشه ی ذهن مان بنشیندوحرف اش را بحث اش راکشیدبردتوی فلسفه،ازفلسفه هم درآمدبردمان به ادبیات به هنروهمان جارهامان کرد،دست وبالش راتکاندکیف اش رابرداشت ولنگ زدتادرکلاس،ورفت.به خودمان آمدیم دیدیم ساعتی هم ازوقت کلاس گذشته ونفهمیده ایم ومات مانده ایم وگیج وگم ومعلق.گفتیم:کی بود؟چی بود؟چه گفت؟آخری مان هم گفت: این طورش دیگرنوبراست والله.بعدیکی ازمیان بچه هادرآمدگفت:چرااین قدرسرفه می کرد؟نگاه کردیم دیدیم"بیان"است.باهم گفتیم: ماکه نفهمیدیم.

     رفتیم خانه اش.سوالی مسئله ای رابهانه کردیم رفتیم خانه اش ببینیمش.تنهابود.نه زنی نه زندگی یی نه زق وزوق بچه ای،هیچ. خانه اش اماپربودکتاب که سرگیجه گرفتیم ازبس چشم گرداندیم شمردیم ببینیم چندجلدکتاب داردوازبس سررشته راگم کردیم دوباره شمردیم.برای مان چای آورد.گفتیم:چرازحمت کشیدید؟خجالت مان ندهید.دست تان دردنکند.دیگری مان هیچ نگفت.هنوزداشت کتاب می شمردوعکس های روی دیواررانگاه می کرد می سکید ببینددکترتوی کدام شان است توی کدام شان نیست.چای مان راازلب فنجان مزمزه کردیم داغی اش رافهمیدیم بعدگذاشتیم روی میزوشروع کردیم تودرهم حرف زدن وسوال کردن وشنیدن وسرآخرباکیف های  پرازکتاب بازگشتیم خوابگاه.میان راه که می آمدیم باهم شلوغ شلوغ حرف زدیم.گفتیم:ماسک بالای تخت اش رادیدید؟کپسول اکسیژن راچه طور؟عکس های توپ وخمپاره ای ش راروی دیواردیدید؟پاچه ی شلوارش که بالاشده پای مصنوعی اش افتاده بودبیرون راچه طور؟وهرچه رادیده بودیم که که برای مان تعجب بودوندیده بودیم برای مان سوال،هی گفتیم پرسیدیم گفتیم پرسیدیم تارسیدیم خوابگاه وگرفتیم خوابیدیم وهمه باهم خوابش رادیدیم ونگران ازخواب پریدیم نشستیم توجامان،مضطرب به هم نگاه کردیم وسرتکان دادیم وعرق پیشانی مان راگرفتیم ودوباره سرگذاشتیم خوابیدیم.

     یکی مان ازراه رسیدگفت:شنیده اید؟ومنتظرشدبگوییم بپرسیم:چی راشنیده ایم؟که ماهم گفتیم.گفت:این که "بیان"عاشق استادشده؟چشم های مان گشادشدپلقی زدبیرون وهمه باهم گفتیم:نه!گفت:بله.گفتیم:نه!گفت:بله.گفتیم:چه طور،کی گفته،ازکجاشنیده فهمیده دیده؟گفت:ازگل سرخی که هرجلسه توی لیوان روی میزاستاداست.گفتیم:چه ربطی دارد؟گفت:ربطش این است که گل هارا"بیان"می آوردمی گذاردروی میزدکتر.دیگرچیزی حرفی نگفتیم نپرسیدیم.تنها،چشم وچارمان راخوب بازکردیم ببینیم داردچه اتفاقی می افتد.

     "بیان"عاشق استادشده بود.صندلی جلومی نشست،دست هاش رامی زدزیرچانه اش وباچشم های رنگی اش زل می رفت به استاد و پلک هم نمی زد،تکان هم نمی خورد."گلاله" گفت:همین طوراست.گفت:چندباری هم بادکترتماس گرفته،حرف زده،گریه کرده،بعد گوشی راکوبانده روتلفن وارباجه زده است بیرون رفته است توجنگل،افتاده به جان نی ها،شکسته وقاصدک هاشان راپرانده هوا.گفتیم:عجب!ودهان مان رابازنگه داشتیم تاادامه ش رابگوید.گفت:یک بارهم رفته درخانه اش که راهش نداده برودتو،همان جلوی درباش حرف زده گفته برود سی خودش،زندگی خودش راپیداکندبکند.گفتیم:ببینی اگربدانددکترمجروح جنگی است باآن همه نقص جسمی وچه وچه،بازهم عاشق اش می ماندنمی رودپشت گوشش رانگاه نکندپشت دستش راداغ کند؟"گلاله"گفت:می داند.

     درس مان رامی خواندیم،گه گداری هم می رفتیم خانه اش به ش سرمی زدیم،کاری اگرداشت براش می کردیم،بعدمی نشستیم به گپ وگویه،که بیشترمی شنیدیم تابگوییم وسرآخرباکوله ای کتاب بازمی گشتیم خوابگاه.کلاس هاش شلوغ می شد.همه می آمدند.ازرشته هاودانشکده های دیگرباشوق می آمدندمی نشستندپای درسش که یک ربعی نیم ساعتی ریاضی بودوباقی ش همه چیز. هنوز"بیان"صندلی جلومی نشست وگل سرخ اش توی لیوان آب روی میزاستادبودکه مثل لکه ای خون تازه درفضایی خاکستری خودنمایی می کرد."گلاله"گفت:"بیان"می رودخانه اش.گفتیم:شوخی می کنی!گفت:نه.گفت:آن قدرمثل کنه به ش چسبیدآویزانش شد که اجازه داد.تعجب تعجب گفتیم:خب؟گفت:هیچ.می رودخانه اش،برایش غذامی پزد،لباس هاش رااتومی کشد،گردگیری می کند، داروهاش رامی دهدوبعدهم می نشیندگوشه ای زل می رودمی زندبه ش.گفتیم:استادچه طور؟چه می گوید،چه می کند،چه نمی کند؟ موهایش راکه کسی می گذشت گفت بکندتو،کردتووگفت:هیچ.کاری به کارش ندارد،مشغول خودش است وباش حرفی نمی زند مگرچندکلمه.دست مان رامشت کردیم زیرچانه مان گفتیم:عجب!یکی مان هم گفت:این دیگرنوبراست والله!همان طوربادست زیر چانه وادای تفکروتعجب،پرامنده شدیم.

     آن روزگل سرخی توی لیوان روی میزنبود.استادنیامد.صندلی "بیان"هم خالی بود.همهمه شدمیان بچه ها.کسی چیزی نمی دانست اطلاعی نداشت.بازارحدس وگمان داغ شدراه افتاد.گفتیم:شایدبیماری ش بالاگرفته بستری شده روبه موت است.گفتیم:خدانکند،زبانت راگازبگیر.گفتیم:شایدمی آمده پای لنگ اش گرفته به سنگی چیزی افتاده خورده زمین پخش آسفالت خیابان شده ماشین هم آمده صاف اش کرده.براق شدیم توصورت اش چشم هاش،گفتیم:زبانت لال شودالهی،به کام اش بگیرتاکسی نزده ازقفات بکشدش بیرون بیندازد جلوسگ های جنگل.یکی مان باگلخندتوچشم هاش درآمدگفت:هان،با"بیان"زده اندرفته اندمحضرعقدکرده اند،حالام دارندتورستوران هتلی روبه دریااولین صبحانه ی ماه عسل شان رامزمزه می کنند،روی میزشان هم گل سرخی توگلدان کریستال خودنمایی می کند جلوه می فروشد.همه باهم گفتیم:خداکند،اززبانت بشنفد،ازدهانت خبرخوش بریزد.شروع کردیم،داشتیم شروع می کردیم گونه هامان راگل بیندازیم،خوشحالی شادی شوخی باردی حتابکنیم که "گلاله"درراباشتاب بازکردآمدتوهمه رابه تشویش نگرانی اضطراب انداخت باچشم هاش که توشان همه چیزبودالاشادمانی.همان طورایستاده آشفته وضعف رفته گفت:استادمرده!گفت:کشته شده پرکشیده رفته آسمان!کلاس منفجرشدترکیدازانباشت علامت های سوال وتعجب:چی،چرا،چه طور،کجا،چه کسی،برای چی،...؟"گلاله"نشسته، نشانده شده بودزیرفشارخبرنحسی که آورده ریخته بودبه جان کلاس.حلقه زدیم دورش راگرفتیم وباهزارچشم خیره اش شدیم تاحرف بزندبنالدبگویدخبری که آورده یک شوخی مسخره بوده،بعدبخنددهمه راهم به خنده بیندازد.نخندید.منتظرماندیم گریه هاش ببردقطع شود.بریدقطع شد،شدهق هق وسکسکه وهمان طوربرای مان گفت.گفت:سه شب پیش جنازه اش راتوخانه پیداکرده اندکه خواب به خواب رفته بوده.گفت:شیرگازخانه اش،اتاقش،بازبوده همه جارابوش گرفته پرکرده بوده.گفت:یک لیوان نصفه نیمه شیرهم کنار دستش روقالی بوده که داده اندآزمایش دیده اندمسموم است.بادارویی مرگ موشی چیزی.کمی نفس تازه کرد.خودش راباجزوه ای بادزد،که حلقه راگشادکردیم هوابه ش برسدپیش ازتمام کردن حرف هاش پس نیفتدتمام کند.گفت دم دمای همان روز،"بیان"باعجله آمده خوابگاه،چهارتکه لباس انداخته توساک اش ورفته ونگفته کجامی رود.گفت پریشان حواس بوده،سوال هاش راهم جواب نداده نگفته چه مرگ اش است،نگفته چه ککی به تنبانش افتاده که این طورعجله عجله داردمی رودگورش راخودش راگم وگورکند.گفت: می دانستم یک همچین اتفاقی می افتدباآن آتشی که به جان"بیان"انداخته بوداستاد،وقتی به تقاضاش جواب نداده ردکرده بیرون اش انداخته بودازخانه اش.گفتیم:صبرکن ببینیم چی می گویی این طورکه حرف هات راقطارمی کنی پشت هم؟گفتیم بگویدقضیه چی بوده ازکجاآب می خوردمی خورده که حالاآمده می گویداستادمرده،کشته شده،پرکشیده رفته آسمان؟یکی مان لیوان آب بدون گل راداد دستش بخوردجانش خنک شودحال بیاید،که گونه هاش گل انداخته سرخ شده بودازهرم نفس هامان که حلقه شده بودیم دورش،روزنه ی نفس کش هم براش نگذاشته بودیم.آب راخورد،لیوان خالی راداددست دیگری مان.گوش هامان راتیز،دهان مان رابازوچشم هامان راجرانده بودیم تاادامه دهد.ادامه دادگفت:هفته ی پیش بعدازکلاس،"بیان"رفته خانه ی دکتروهمان جادوباره غرورش راکوبانده زمین له کرده وازش خواستگاری کرده وبه دست وپاش افتاده گریه زاری شوروشین راه انداخته گفته عاشق اش شده وبایدباش عروسی کند،اگرنکندخودش رایااورا،یک بلایی سرجفت شان می آورد.گفت دکترهم که می خواسته بپراندش بفرستدسراغ زندگی خودش، گفته:من اصلامردنیستم!مردی م راتوجنگ گذاشتم براعراقی هابتپانند...استغفرالله،حالامی گذاری بروی گورت راگم کنی یا...که"بیان"گفته نه،ودوباره ترجیع بندش راتکرارکرده.گفتیم:خب؟گفتیم:چه طورشد؟گفتیم:استادچه کرد؟گفتیم:نزدبه ماتحت اش بیندازدش بیرون؟"گلاله"گفت:چرا.انداخته اش بیرون،درراهم پشت اش کوبانده به هم.دوباره گفتیم:خب؟گفت:هیچ دیگر،سه روزپیش دم دمای ظهر...گفتیم:این راکه گفتی،دیگرچه،"بیان"کجارفت،چه شد؟چشم هاش جوشیدخیس شدگفت:دیروزتوجنگل های شمال  جسته اندش.می خواسته خودش راحلق آویزکندازدرختی،بکشد.طناب راناجورانداخته،نفس کش ازدرخت آویزان مانده تا،کسی رسیده آورده اش پایین.حالش که جاآمده رفته خودش رامعرفی کرده.حالام توکلانتری،بازداشت بی ملاقات است.

 

                                                                          ***

     ازمسجددانشگاه درآمدیم،آمدیم بیرون راه افتادیم برویم سمت بوفه،چایی شیرداغی چیزی سفارش بدهیم بگیریم بیاوریم باخودمان سرکلاسی که خالی بودوسوت وکور...

 

                                                                                                                                     رضاکاظمی-3-آذر-85

لينک