داستان کوتاه   

دکی جان برای مهدی میرترابی      "پول خردداری؟"      دستش رادرازکرده است سمت مردجوانی که موهاش سرخ است ونه آشناست ونه غریبه ، وپلک هاش راخوابانده روی هم ، سرش رایله داده روی شانه ی راست ونیش اش راهم آن قدربازکرده که برق دندان هاش درتاریکی زیرسقف دالان حاج طرخانی دیده شود."پول چایی چی؟"سرش راازشانه ی راست برداشته انداخته – کج کرده روشانه ی چپ ودست راستش راپیش آورده کاسه کرده گرفته است جلوجیب مردسرخ موکه طرح خنده ای رولب هاش سایه انداخته ، وهی پابه پامی کند ، یعنی:زودباش ، عجله دارم  می خواهم بروم سراغ کسی دیگر ، خودم رابراش لوس کنم به خاطروعده ای غذاکه هنوزنصف پولش راجمع نکرده _ نگرفته ام.مردمی خنددودست بی مویش رامی کندتوجیب اش ، اسکناسی بیرون می کشد می آوردمی گیردجلوچشم های برق زننده ، شاد ، گردشده اش وتکان می دهدومی گوید:دکی جان ، اول شعر، بعدپول.کیسه ای که همراهش است وپرازکتاب وکاغذ، می گذاردروی سکوی سیمانی ،بعدمضطرب نگاه جوان می کندوکیسه اش رابرمی داردمی گذاردزمین ، میان دوپایش ومحکم فشارش می دهد . آرامش اش بازمی گردد.چشم هایش رامی بنددومی خواند.دست هایش راتکان می دهد،دندان هایش راروی هم می سایدبافشاروکلمات راخردکرده  آسیاب می کند بیرون می ریزد.داردخون تورگ هاش می دود فریادمی کند سرخ می شود  شورمی گیردکه مردجوان دست می گذاردروشانه اش  تکانش می دهد می گویدکافی است.انگارآب سردریخته است روش که دست هاش شل می شوند می افتند وخودش رهامی شودازاتقباض ناخواسته ی تن وجان اش.دوباره نیش اش بازمی شودوچشم هاش خیره می ماندبه دست بی مویی که اسکناس راپیش می آوردومی چپاندتوی جیب ول شده ی پیراهنش وبال های کت خاکی رنگ کهنه  شندره  مندرس اش رابرایش هم می آورد می بنددوروانه اش می کند.    آشناست.نه ، هم غریبه هم آشناست.برای کاسب های گذرحاج طرخانی آن قدرآشناست که هرغروب ،دم دمای تاریکی ببینندش باکیسه ی کتاب هاوکاغذهاش بیایددستش راکاسه کند،بگوید:"پول خردداری؟"بعدشعری بخواند،پولش رابگیرد برودتودل سیاهی گم شود.صورتش گردوگوشت داراست ،غبغب اش آویزان ورنگ چشم هاش معلوم نیست.خوب ، بااحساس واندکی تعصب شعرمی خواند.همیشه نیش اش بازاست.صندل می پوشد.چه درتابستان ، چه درزمستان.لباس هاش گاه شندره است وگاه روبه راه واتوکرده.طبعی نرم وملایم داردکه درمواقعی ابری وبعدتوفانی می شود.بااین مشخصات ، برای گذری هایی که اموری دارند می آیندداخل دالان وگذرومی خرند می فروشند انجام می دهند می روندهم آشناست.وبرای همه غریبه است ،وقتی ازتاریکی به روشنایی شان وبازبه تاریکی کوچه های شهربازمی گردد.    می رودمی ایستدکنارپیت آتشی که شعله اش الومی کشدولحظه ای آدم های اطرافش راوسرولباس شان وچهره هاشان راروشن می کندودوباره پس می نشیند. دست های گوشتی اش راازمیان شان می گذراند پیش می بردمی گیردبالای آتش ، مشت می کندبازمی کند به هم می مالد پس می کشد، می کشدبه سروصورتش تاگرمابدودتورگ هاش وسرخی به گونه هاش ،جان بگیردبتواندبازدوره بیفتددست درازکندسمت کسی بگوید:پول خردداری؟ شعربخواندبگوید:پول چایی چی؟ کسانی که آتش رادوره کرده اندکنارمی کشند راه می دهند پیش برود حظ آتش راتمام وکمال ببرد. آن قدرمی شناسندش که بدانندتاصبح ، طلوع آفتاب ،گرما،بایددرکوچه پس کوچه های پایین شهرپرسه بزند، می زند،بااین آسمانی که سوزبرف ازش می باردوسرخی اش به شفق ،نه ،به گله های آتش ،نه ،به فلق می زند. می رودجلومماس نشده یک بندانگشت مانده به آتش ، می ماند. کیسه ی کتاب هاش رامی گذاردزمین می گیردش میان دوپایش سفت ،وباکیف ،خیره می شودبه آتش.دست هاش رابی احتیاط پیش می بردالوهارامشت می کند،مثل کفه ای آب می پاشدبه صورتش وذوق می کندمی خندد.مثل بچه ها.تومردمک هاش عکس آتش تکثیرشده وعکس آدم های دورآتش ،وقتی می چرخدنگاه شان می کند.    می خندند.بلندبلندومستانه.میان شان زنی هست که دست های کوچک وسرخ اش راازآتش دورگرفته وروسری کاهویی رنگش تانیمه پس رفته وسرکوچک اش راکه روبه آسمان می کندزیرچانه وغبغب صاف اش ازشهوت به رنگ مس گداخته خورشیدشده درمی آید.می خندند.زن بلندتر.خنده هایش پرازعشوه است وخواهش.خوب می داندداردچه می کندبامردهایی که همراهش اند ویکی یک لیوان چای دست شان گرفته اندونگاه شان پرازتمناست.زن ،چای فروش آشنای دوره گردراصدامی زندمی گوید: یه لیوان هم برادکی جان بریزجیگرش گرم شه.ودوباره می زندبه خنده ،خنده اش رارهامی کند ول می دهدتوهوای سرددالان.ذوق زده چای رامی گیردونگاه چای فروش می کندوهم زمان دستش رامی کندداخل ظرف قندوپربیرون می آورد.درنگاهش چیزی هست که مرد حرفی چیزی اعتراضی نمی زند نمی گوید نمی کند ومی رود.قندهارایک جاباهم می ریزدبه دهان وچای راداغاداغ خالی می کند رو قندهاولب هاش رابه هم می آوردودندان هاش رابه کارمی اندازد.صدای آسیاب کردن قندهای خیس خورده به گوش می رسد. گرما هنوزدرجانش نگشته است که صدای خراشنده ی زن بلندمی شود به هوامی رود به سقف گذرمی خورد بازمی گردد شنیده می شود. انگارکسی چیزی حرف نامربوطی زیرگوش اش گفته ،به ش زده باشدیاانگشتی به ش رسانده باشد این طورکه هوارمی کشدوازدهان اش هرچه می آیدباش مرده زنده ی همه رایکی می کند گندمی زند.کاسب های گذرآمده اندبیرون ایستاده اندجلومغازه هاشان ،بانیش یه خنده وشیطنت بازشده ،جمع گروه حلقه ی دورآتش رانگاه می کنندومترصد اتفاقی اندکه می افتد: زن یکهومی گردد می چرخد طرف اش ،دست کوچک وسرخ اش رابالامی برد،مراعات حال واوضاعش راهم نمی کند،ومی خواباندتوصورتش.هاج وواج باچشم های گشادشده تابه خودبیایدیکی دیگرمی خورد.پنج انگشت کوچک زن دولاله ی سرخ می شودروی گونه هاش.توهوادست زن را کسی می گیردسومی رانزند وپایین اش می آوردورهاش نمی کند.هوارش جیغ اش فریادش به آسمان است: مرتیکه ی جعلق! فکر کرده هرکی هرکیه وشهرپاسبون نداره.نمک می خوره نمکدون می شکنه.چایی که دادم به ت کوفتت زهرت بشه.خجالت نمی کشه به یه خانوم محترم... درزمی گیردومی اندازدروخط دیگر:بگوخاک برسرکوفتی اگه زن می خوای بکشی روت ازسرماسگ لرزنزنی تواین هوای بدمصب ،خب دس کن جیبت... نمی گذارندادامه دهد،دست اش رامی گیرند می کشند می برندش تومغازه ای لیوانی آب می دهنددست اش آتش تیزشده اش بخوابد.    بادهان بازمانده ،مانده است که چه شده ،چه گفته وبرای چه؟دست هاش روی گونه هاش است وتوچشم هاش برق باران وکیسه ی کتاب هاش هنوزمیان دوپایش قفل است.کمی که به این حال می ماند کسی زیرگوش اش زمزمه می کند می گوید چه شده برای چه کتک خورده که گونه هاش گر گرفته لاله شده؟چشم هاش آرام آرام نم نمک شروع می کنند دودوبزنند کلاپیسه بشوند،دهانش کف بیاوردوسرش به دواربیفتد ،بگرددبه چپ بگردد به راست.حال اش خراب می شود.توسرش تیرآهن خالی می کنندروهم.یکهودهانش رابازمی کندبه فحش وناسزا همراه باکف های سفیدکه می پاشندروبه زن ودوروبری هاش.فحش هاش تمام شده نشده تحمل اش تمام می شود می شکند می افتدزمین.شروع می کنددورخودش چرخ بزندروخاک کف گذرحاج طرخانی وتوخودش کنجاله شود.دردمی کشد.سرش رادودستی می چسبد فشارمی دهد.توخودش مچاله می شود.دوباره ازهم بازمی شود.سیاهی چشم هاش پل پل می زند برود،جاش سفیدی بیایدوفاتحه.دوباره بسته می شود،مثل گلوله ی نخ،مثل جنین توخودش جمع،فشرده می شود.پای چپ اش می پرد. کف سفیدی ازگوشه ی لب هاش می شرد،شریده است وازچانه اش کش آمده تازمین وبرکه ی برف شده.جمع شده ،دورش حلقه زده ،هرکسی چیزی می گویدومضطرب مانده اندمعطل ونمی دانندچه کنند چه نکنند.زن راکه نزدیک آمده بوددورکرده اند.خودش راگم وگورکرده رفته است.ازفرصت شلوغی استفاده کرده،وشایدهم برده اندش گوشه پسله ها.    هنوزجانش آرام نگرفته.حرف هاتودرهم است.شنیده ناشنیده می شود.صدایی خش دارمی گوید:روانی است بابا.ازبیمارستان زده است بیرون فرارکرده بازنگشته ،شب هامی آیداین جاچرخی می زند،شعرومعری می خواند پول غذایی دشت می کندبرمی گردد تو سیاهی شب،معلوم هم نیست روزهاکجاست چه می کند. صدایی که تیزوجاهلی ست به هواش شیشکی درمی کندوپشت بندش می گوید:فیلمشه بابا.زنیکه روانگشت رسونده،روکه شده خودشوزده به سیم آخر.شایدم تیاتردرمیاره پول جم کنه. پرش پاهاش کم شده است وخودش بی حال کم حال،نیمه بازنیمه بسته به پهلومانده،اماهنوزکف سفیدازمیان دندان های کلیدشده اش می شرد می سردازلب هاوچانه ی گردش،می ریزد چکه می کندتوبرکه ی برف زیرسرش که حالابزرگ ترشده است،می خواهد،می تواندراه بیفتد.صدایی که نرم وعاقل است می گوید:موجی است.زمان جنگ،توجبهه،موج گرفته پرانده اش هوا باسرکوبانده اش زمین،مخ اش تکان خورده جوانک.همان صداادامه می دهد:دانشجوی دکترای ادبیات بوده بی نوا،که صداش می کنند"دکی جان".یکی ازکاسب های گذرمی گوید:کیسه اش رابگردیدشایدقرصی کپسولی چیزی توش باشد،به دادش برسد این طوراین جاتلف نشود.کسی دست می اندازدکیسه رابه زوروزحمت ازدست چنگ شده  قفل شده اش بیرون می کشد،بازش می کند.توش پراست کتاب وکاغذوپوشه ای رنگ ورورفته که میانش مدارک تحصیلی ش وکارت جانبازی ش وچندبرگ نسخه ی دارو- نگاه هانرم  رقت انگیز مهربان می شود- ووکیف کوچک سیاهی که پراست ازداروهای رنگ به رنگ وآمپول های ریزودرشت.یکی ازمیان حلقه پیش می آید می گویدمی تواندکمک کندومی کند.توکیف می گردد،کپسولی رابرمی داردوکمک می گیردکه دندان هاش راازهم بازکنندتاکپسول رابشکندبریزدتودهانش وآب می خواهد جرعه ای به ش بدهدتلخی داروحل شودبرود.کمک می دهند بازمی کنند می شکند می ریزد،جرعه ای هم آب روش.     پس می نشینند،می نشینندبه تماشا،بانگاه هایی که توشان ترحم موج می زند می کوبدبه دیواره ی شیشه ای سخت چشم هاشان. دست وپاش شل می شود،ازهم وامی رود.سیاهی چشم هاش بازمی گردندمی نشینندسرجاشان.پلک می زند،پلک می زند،پلک می زندویکهوازجاش می پرد نیم خیزمی شود،نیم خیزمی ماندوبانگاهی ترس خورده می گرددبه چپ وراست اش تاکیسه ی کتاب هاش رابجوید،ومی جویدوجمع وجورش می کندومی گیردتوسینه اش فشارش می دهد.ازجاش پامی شود.تعادل اش راحفظ می کند. جمعیت مضطرب رامی سکد،نگاه می کند.یک قدم عقب می روند.حلقه بازترمی شود.می رودحلقه رابازکندبرودازدایره شان بیرون،خودش راتوسیاهی سردشب گم کند.کوچه می دهند،راه بازمی کنندتاخسته خسته خودش رابکشد،می کشدمی رود دورمی شود.زن،میان مردهای حلقه اش پیدامی شود.پرس وجومی کند.گه گداری هم صدای خنده های زنگ دارش راتوهواول می دهدرهامی کندکه عبوری هابرگردندطرف اش ببینندچه قدرزیبا،چه قدر لوند است.می آیدپیش،جایی که مردافتاده چرخ خورده بوددورخودش.لکه های سفیدکف راکه دارندآرام آرام ازهم وامی روند،روی زمین می بیند.رومی کندبه کناری ش می گوید:حیوونی تقصیری نداشت ها.می خواستم سربه سرش بذارم،دم تقه ای براخنده ووقت گذرونی داشته باشیم. مردم پخش وپلامی شوندبروندسرشان رابگذارند زمین، تو جای گرم شان بخوابندتافردا.    مردمی اندازدتوکوچه پس کوچه های تاریک تر،ومی رود.می رودتاخودش رابرساند،برسدپارک شهربرودتوگوشه ای روی نیم کتی خپ کندبخوابدتاصبح.سرمااستخوان سوزشده است ونرمه بادی اگربوزدمثل الماس پوست گونه هاش رامی برد می ترکاند. هر ازگاهی صدای عبورماشینی ازخیابان های کناری،اصلی به گوش می رسدوبعددوباره سکوت می شود.تودهلیزهای سرش هزار جورصدادرهم آمیخته وشلوغ ،شنیده،می شنودکه نمی تواندازهم تمییزشان دهد.گاه صدای انفجارهایی رابه وضوح می شنودکه چون ریزه شهابی می آیندومی گذرندوباعبورشان،عضلات صورتش منقبض می شودودرهم می رود.وگاه صدای خنده های شیطانی و شهوت انگیززنی که نمی داندکیست،بدنش رابه رعشه می اندازد.عصبی اش می کند. می رسد.درپارک بسته است.می زندبه نرده ها. فریادمی کند.کسی نیست بیایددررابازکندبرودتو،جایی بگیردبخوابدکه گرم ترازبیرون باشد.می لرزد.لباس هاش کفایت سرمارانمی کنند.پاهای بی جورابش توصندل های کهنه شده داردیخ می زند،زده است.بازمی کوبدبه درفلزی سبزرنگ که به سیاهی می زند. نه. خم می شودسنگی می جویدومی زند،باقوت می زندمی کوبدبه نرده های سردفلزی که صداش حتاپرنده های پارک رابیدارمی کند، پرمی دهد.کسی نیست.نگهبان پارک،انگاربه خواب مرگ رفته نمی آیدلااقل فحش اش بدهدبگویدبرودگورش راگم کند،پارک،شب ها نیمه شب هابسته،تعطیل است.می رود.راهش رامی کشدمی رود.صدای لخ لخ کفش هاش تنهاصدایی است که شیشه ی شب راخراش می دهدمی شکندوبه گوش می رسد.کیسه ی کتاب هاش راگرفته توسینه،دست هاش راکرده توآستین کت شندره اش وسرش راتاجا داشته خمانده روسینه اش.آسمان شروع می کندببارد.می بارد.برف نرم نرم می باردومرددرسیاهی کوچه های پایینی شهرگم می شود.  

                                                                                                            

لينک