درست مثلِ اناری شکفته‌اَم، به‌وقتِ چیده شدن!

 1

تن‌َت

به دشتِ گل‌های وحشی‌ می‌ماند:

معطَّر و ناشناخته.

بوسه‌ام

هرجا که می‌نشیند

پروانه‌ای از خواب می‌پرد!

2

نه باد می‌آید، نه نسیم

نه در باز است، نه پنجره‌ها،

اما، پرده‌ها تکان می‌خورند

قابِ عکس‌ها برق افتاده‌اند

و عطرِ خوشی در هواست.

 

نه، خیالات نیست؛

تو حتمن جایی دور از این‌جا

داری صندوقچه‌ی خاطره‌هات را گردگیری می‌کنی!

3

نیا !

 

تو اگر بیایی

دیگر کسی مرا نمی‌خواند.

مردم که احمق نیستند،

خوبْ فرقِ اصل و بَدَل را می‌فهمند!

.............................................................................................................

وب‌سایت "رسمِ خیال"، نمایشگاه و فروشگاه مجازیِ آثار هنری رضا کاظمی

/ 21 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سها(رها)

سلام دوست عزیزم... با من بیا...به قصر کودکی و به دیدار دو فرشته ی سفر کرده...![گل]

مهدی...مشهد

این متن رو دی ماه 87 در وبلاگم زدم برای تکریم "دوستی" که سالهاست انگار از کودکیهایم با من است...برای رضاکاظمی عزیز... حکایت پروانه ها و بعضی آدم ها دوستی می گفت:پروانه ها حکایت عجیبی دارند.جایی از این دنیای بزرگ و درندشت را که پر نمی کنند هیچ؛ اندک مجالی و جایی را هم که پیداکنند فرصت پریدن را از دست نمی دهند.تازه وقتی خوابشان می برد بالهای نازکشان را تا می کنند تا جایی کمتر اشغال کنند. گفتم: می دانستی حکایت بعضی از آدمها هم که همین دور و بر ما پرسه می زنند همین طوریست؟!روحشان خیلی پروانه ای تر ازهمه ی پروانه ها و شب پره هاست ؟! آدمهایی که فرصت بودن و نفس کشیدن در کنار شان حتی برای درنگی کوتاه؛ آرامشی سیال را در روح تو جاری می سازند. آدمهایی که رفاقتشان طعم چای دمکرده ی بهار نارنج باغهای خاطره انگیز شمال را میدهد و بوی ناب زعفران خلوت کویر و شب پر ستاره اش! آدمهایی که همسایگی با آنها خنکای نسیم دریای جنوب را به یادگار دارد در عصردمکرده ی تابستان . این آدمها بزرگ شدند و قاطی شدند با آدم بزرگا !... خوابیدند و بیدار شدند و کار کردند و خوردند و حرف زدند ...درست مثل بقیه ی آدم بزرگا. اما هیچوقت "

مهدی...مشهد

اما هیچوقت "دوست داشتن " را مثل آدم بزرگا تجربه نکردند.آنها از جنس خودشان ماندند...از همان رنگ و بوی کودکی که داشتند برای روز مبادا کنار گذاشته بودند تا قالب "بزرگ شدن" شان مثل کودکی هایشان که شیطنت بازیگوشی ها و معصومیت نگاه هایشان رنگ و بوی دیگری داشت ؛دست نخورده و پر از رازهای نا گشوده بماند. می دانستی فتح قلب این آدمها , هم دشوار است و هم سخت... سخت از آنگونه که باور پذیریشان برای من و تو سخت شده...آنها را با معیار آدم بزرگا ! می سنجیم ...سنخیتی با قراردادهای روزمره ی زندگی مان ندارند. اقتصادی ! فکر نمی کنند تا چیزی کمتر از دست بدهند به بهانه ی آنکه الزاما باید بزرگتری بدست بیاورند. انها وقتی پای دوست داشتن در میان است همه ی معیار ها و قراردادها را به گونه ای دیگر تفسیر میکنند.انگار زاده شده اند تا به ما بفهمانند :خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند ...و دست منبسط نور؛ روی شانه ی آنهاست.فتح قلب این آدمها آسان است از آنگونه که کافی است فقط به رویاهاشان احترام بگذاری.نمی گویم رویا هاشان را تایید کنی...بله...فقط کافی است به رویاهاشان احترام بگذاری.

x

amour-en-portrait.ca.cx

فاطیما

سلام و سپاس بر استاد همیشه استاد این پاییز خواهی فهمید دارم از خودم می افتم...

ز-ج

درود "این مطرب از کجاست که بر گفت نام دوست تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست" سپاس

ساقدوش

بی تو مهتاب شبی یعنی چه؟ تو اگر ماه! کوچه یعنه چه؟! من بی تو یعنی چه؟ من اگر تو! مرسی[گل]

باران دخت

سلام خیلی وبلاگ جالبی دارید من هم کمی طبع شعر دارم اگه یه سر به منم بزنید و با نظراتتون بنده رو راهنمایی کنید خوشحال میشم.منتظرم. www.espandinaareman.blogfa.com