این تلفنِ گردن‌شکسته، / هیچ‌وقت زنگ نمی‌زند. / خودت بزن!

 

 

چه فرق می‌کند

پُل باشی میانِ دو کوه، یا درّه

وقتی قرار است قطار

از تو بگذرد!

/ 16 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

رضا کاظمی زیبا می نویسه ! . . ای عشق ! برای نجات جهان کفایت نمی کنی دیگر . . .

پرواز در سن

همه عمر برندارم سر ازاین چند بیتی های عزیز

بانو فرزانه

درود بر شما و قلم توانای شما جناب کاظمی مانا باشید به عشق..[لبخند][گل]

مریم

سلام جناب استاد . دوروز پیش یکی دیگه از کتابهاتون رو خریدم ، " تا دست به قلم می برم ... " فوق العاده است اشعارتون . با این سبک شعر ارتباط خوبی برقرار می کنم. آثارتون رو هم دیدم . عالیست . خوشحال میشم مابین مشغله های روزمره تان ، بمن هم سری بزنید . [گل]

خانه ای برای زندگی

ناملایم‌ترین حرف‌ها را ، گاه زیباترین دست‌ها می‌نویسند .. غیرعادی‌ترین عشق‌ها ، گاه حاصل گفت و گوهای معمولی ماست .. زندگی، هیچ تفسیر قطعی ندارد هیچ‌کس از سرانجام آیینه‌ها مطمئن نیست .. گاه با یک سلام صمیمی ، شکل آرامش تو به هم می‌خورد .. گاه با یک خداحافظی به موقع ، رستگاری رقم می‌خورد .. پشت این در که وا می‌کنی ـ احتمالش زیاد است بادها ، قابل پیش بینی نباشند !

علیرضا

من فکر میکنم شعرتون دوتا معنی داره! اولیش اینکه پل به مقصود خودش نمیرسه نزدیک کردن کوهها. آخرش یه وسیله میشه واسه رد شدن قطارها دومیش اینکه آخر این رابطه رو محکوم به مرگ کردین که بردینش زیر قطار.که یعنی این رابطه بی فایده ست سومیش اینه که من دارم چرت میگم[لبخند]

اسطوره

چه دردناک انگار قصه ی همه ماست... تا خوندم فهمیدم باید لینکتون کنم

محمد جلیل مظفری

درود جناب کاظمی عزیز کوتاه باشکوهی بود دست مریزاد دعوتید به زمزمه یک واگویه

امیرحسین

باران اضلاع فراغت را می شست. من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم. من قاتی آزادی شن ها بودم

سیدمرتضی کاظمی

نه اصلن قرار نیست ناامید باشیم این شعری سیاه است من اصلن موافق نیستم با مرگ ببخشید تند حرف زدم