تمامِ شهر پُر از ناظم وُ / منْ تنها

 1

آهسته و آرام نه؛

ناگهان برو

مثل گلوله از تفنگ

که تا بخواهی بفهمی

مُخ‌َت پاشیده باشد به دیوار!

2

تو مُرده‌ای وُ من

نفس می‌کشم هنوز

و این تناقضِ بزرگ

- مرگ که جای خود -

خدا را هم گیج کرده است!

3

شب‌ها؛ ماه پایین می‌آید

تو جایش می‌تابی

صبح‌ها؛ آفتاب پشتِ کوه می‌ماند

تو جایش طلوع می‌کنی...

 

زبانم لال اگر فردا بخواهی جای خدا هم...!

4

دل از ماه ‌بُرده‌ای وُ

از برکه وُ، از پلنگ

این‌طور که شب‌ها، به‌ناز می‌آیی.

 

خون‌بهایت گردنِ خداست اگر امشب

ماشه را بچکانم از حسادت!

..................................................................................

وب سایت " رسمِ خیال"، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی آثار هنری رضا کاظمی

/ 25 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساهره

واقعا زیبا منویسید[گل]

محمّد نقیان

سلام استاد عزیزم؛ لطف فرمودید. باعث افتخاره سر زدن‌هاتون به نوشته‌های کوچک بنده... ممنون... مثل همیشه محظوظ شدم از اشعارتون بعد از مدتی که به وبلاگ‌ها سر نزده‌بودم به خاطر گرفتاری‌ها... در پناه خدا باشید[گل][گل][گل]

ناصبور

شب ها می آیم اینجا کمی با موسیقی متن خانه ات می بارم معمولا اینجا یک شعر بعد از باران شبانه حالم را خوب می کند بعد آرام برمی گردم به خانه ام مممنون برای این کنج دنج که ساختی[گل]

دالکاف

منم یک سایه ی اصیل بدون آفتاب ! درود... دوست گرامی به دنیای من دعوتید

ormat

در هست و نیست خودم به بود و نبود تو فکر میکنم زیبا بود

هاله

[ناراحت]

ریحانه

بسیار به دلم نشست.خوشحالم که پیداتون کردم.

صنم

این تناقض بزرگ خدا را هم گیج کرده است[گل] محشره