"من" از "تو" چنان می‌رود که گلوله از تفنگ. ه

1

عاشق نیستم،

شاعرم.

فقط نمی‌دانم چرا وقتِ نوشتن از تو

بال درمی‌آورم!

2

مثلِ گلوله به قصد کُشت

آمدی. زدی. رفتی.

بی‌آن‌که سر بچرخانی ببینی:

شاید هنوز جان داشته باشد شکار!

3

مرگ که خواستن ندارد

خودش می‌آید؛

 

تویی که نمی‌آیی!

...........................................................................................................................................

رسم خیال، نمایشگاه و فروشگاهِ مجازی/ اینترنتیِ آثار هنری رضا کاظمی

/ 15 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

در برابر زیباییها فقط باید سکوت کرد ....سکوتم را ببخشید

زیباست ... [گل][گل][گل]

...

خیلی زیبا بود،،فوق العاده . نمی دانم چرا وقت نوشتن از تو بال در می آورم !

MiShA

˙·٠•●✿ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿●•٠·˙ کسی که توحرفاش زیاد میگه بیخیال بیشتر از همه فکر و خیال داره فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره !!! ˙·٠•●✿ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿●•٠·˙

قاصد باران

سلام زیبا بود ؛ به خصوص دومیش ... با ارزوی توفیق روز افزون برای شما ... موفق باشید...

تا..به زودی

استاد... هر وقت بغض دارم میام اینجا... این کلمه ها بغض هام رو بدتر میکنه... و نمیشکنه.. این همون چیزیه که میخام! همیشه میام اینجا....

ا...

سلام.غزلی در مسطار تقدیم به حضرت امام حسین علیه السلام.

فرایاس

بی‌آن‌که سر بچرخانی ببینی شاید هنوز جان داشته باشد شکار! عجیب دلنشین و گویای حال بود ... سپاس [گل]